خواب ديدم
در خواب با خدا گفتگويي داشتم
خدا گفت: پس مي خواهي با من گفتگو كني؟
گفتم: اگر وقت داشته باشيد.
خدا لبخند زد.
_وقت من ابدي است.
چه سوالاتي در ذهن داري كه مي خواهي از من بپرسي؟؟؟
_چه چيز بيش از همه شما را در مورد انسان متعجب مي كند؟
خدا پاسخ داد:
اين كه با نگراني نسبت به اينده زمان حال فراموششان مي شود.
انچنان كه ديگر نه در اينده و نه در حال زندگي مي كنند.
اينكه چنان زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهد مرد و
چنان مي ميرند كه گويي هرگز زنده نبوده اند.
_خداوند دست هاي مرا در دست گرفت و مدتي هر دو ساكت مانديم.
بعد پرسيدم.....
به عنوان خالق انسانها مي خواهيد انها چه درسهايي از زندگي را ياد بگيرند؟
خدا با لبخند پاسخ داد:
ياد بگيرند كه نمي توان ديگران را مجبور به دوست داشتن خود كرد.
اما مي توان محبوب ديگران شد.
ياد بگيرند كه خوب نيست خود را با ديگران مقايسه كنند.
ياد بگيرند كه ثروتمند كسي نيست كه دارايي بيشتري دارد بلكه كسي است كه نياز كمتري دارد.
ياد بگيرند كه ظرف چند ثانيه مي توانيم زخمي عميق در دل كساني كه
دوستشان داريم ايجاد كنيم.
و سالها وقت لازم خواهد بود تا ان زخم التيام يابد.
با بخشيدن- بخشش ياد بگيرند.
ياد بگيرند كه مي شود دو نفر به موضوع واحد نگاه كنند و ان را متفاوت ببينند.
و ياد بگيرند كه من اينجا هستم..
........ هميشه........
زهرا-برگرفته از کتاب گفتگو با خدا-با تلخیص
